تبليغاتX
شـکـوفــه هــای زیـتـون

شـکـوفــه هــای زیـتـون

                            

من حرف می زدم که بحرفت بیاورم

اما لبت همیشه سخن باختصار داشت

                                

معلوم بود خب که نگاهت به عشق نیست

با اینکه بیش از آینه ها اعتبار داشت

                                        

در بند خود نبود، رها بود؛ مثل باد

از خود ولی همیشه کمی اختیار، داشت

                                       

با تو چه قصه ها که نمی گفت زندگی

با من چه غصه ها که بدِ روزگار داشت

 

رفتی شبیه آمدنت ساده و غریب

چشمت نگفت با دلم آخر چکار داشت

                             

پوریا شیرانی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:6 توسط کیمیا|

من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را روی دنده عقب وانت می گذارند! (موقع عقب‌عقب رفتن وانت پخش ميشود!)

 

شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اند!

 

شهری که در جدول های روزنامه ها و مجله ها سوال این است : بی دینی 7حرفی( و جواب می شنود : سکولاری!

...

 

شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند .

  مهندس برقش تاکسی دارد !

 

آدمها از دیدن پلیس می ترسند !

 

شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد !

 

شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم ، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت! به این

 معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم .

 

شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!

 

شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد !

 

شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد !

 

شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند !

 

شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند !

 

شهری که همه مشکل را در کس دیگر می جویند !

 

که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مُردم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 22:48 توسط کیمیا|

 

 

گاهی دلم میخواد پروانه باشم .گاهی باران !

اما نمی دونم چرااحساس آدماها یی را دارم

که یک شیئ کهنه را هی برق میندازن

واز تمیزیش راضی نیستن........

چون دلشون لذت نو وتازگی راهوس کرده!!!!!!

                   از دلنوشته های ماهرخ هاشمی                       

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 20:11 توسط کیمیا|

دلم برای کودکیم تنگ شده....


برای روزهایی که باور ساده ای داشتم


همه آدم ها را دوست داشتم...


مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم

و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم


مادرم که می رفت به این فکر بودم

که مثل مادر "هاچ" گم نشود...

 از نجاری ها که می گذشتم

با گوشه چشم به دنبال "وروجک" می گشتم


تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود


دلم برای خدا تنگ شده ...


خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...

فکرمیکنی

 بچه های امروز چیزی برای دلتنگی

فردا دارن......................!

 اینو یه جا خوندم .....

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 17:43 توسط کیمیا|

خوبی بادبادک اینه که
می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده
ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده .

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 19:25 توسط کیمیا|

 

غریبی من از زندگی در غربت نیست ؛
از تنهایی نیست ؛
از بی کسی هم نیست ...
غریبی من از این است که از نزدیک ترین هایم دورم و به دورترین هایم نزدیک ...

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 19:24 توسط کیمیا|

 

فعل مجهول
بچه ها –صبحتان به خیر سلام
درس امروز،فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ؟می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است.....
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ ،میلغزید
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شدم آگاه
ژاله را زان میان صدا کردم
ژاله از درس چه فهمیدی ؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت.......
" د جوابم بده !کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟........."
خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله ،چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و یاران
خشمگین و انتقام جو گفتم :
بچه ها گوش ژاله سنگین است !
دختری طعنه زد که نه خانم!
درس در گوش ژاله یاسین است
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر میرسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله ارام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم،
آن  دومیخ نگاه خیره ی او
موج زن ،در دو چشم بیگنهش
رازی از روزگار تیره ی او
آنچه در آن نگاه میخواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود:
فعل مجهول،فعل آن پدری است
که دلم را زدرد ،پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی  کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت در تاب  تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
در غم آن دو تن ،دو دیده ی من
آن یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمیدانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و  نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود ناله ی او
شسته میشد به قطره ها ی سرشک
چهره ی همچو برگ لاله ی او
ناله ی من به نا له اش آمیخت
که غلط بود  آنچه من گفتم :
درس امروز ،قصه ی غم تو ست .
تو بگو با من چرا سخن گفتم
فعل مجهول فعل آن پدری است
که تو را  بی گناه میسوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه  می سوزد.
 
     سیمین بهبهان

این شعررا من 20 سال پیش خوانده بودم

وبا یادآوری یک دوست ارجمند

دوباره اون خاطرات زنده شد

چقدر خوبه که دوستامون

این گرد وخاک خاطرات را

برایمان می زدایند.........

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 21:41 توسط کیمیا|

نمی دانم پس از مرگم په خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم په خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ بازیگوش
واو یکریز وپی درپی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را…

معلم شهید دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 0:53 توسط کیمیا|

زندگی یک بازی دردآور است
 زندگی یک اول بی آخر است
 زندگی کردیم و اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم
 لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید
 این کوه را زندگی را با همین غم ها خوش است
 با همین بیش و همین کم ها خوش است
 باختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 15:13 توسط کیمیا|

یک پسر کوچک از مادرش پرسید:

چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت:

من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید

که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید:

تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد

و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.


بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند.

او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟


خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد

بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد.

و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد

و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود

و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم

حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند.

به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد

حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.


به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد

و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.

به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند

اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند

و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری

کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد.

این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.


او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.

خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست.

در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست

و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است.

زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است

که عشق او به دیگران در آن قرار دارد..................


نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 23:42 توسط کیمیا|


آخرين مطالب
»
» شهر من
» دلم میخواد
»
»
»
» فعل مجهول
» نمی دانم
» زندگی
» مادر

Design By : Pichak